غزل ممنوعه
بوی خوش نارنج و عود و عنبری تو
انجیل و تورات و زبوری دیگری تو
تفسیرالمیزان چشمت را
نوشتند
بی معجزه اثبات شد پیغمبری تو
عطرتنت اوضاع کاشان را به
هم ریخت
پیداست از گل های قمصر بهتری تو
تب می کند بغداد با هرم
نفسهات
از شهرزاد قصه گو عاشق تری تو
من لیلی و مجنون نمی خوانم
کنارت
از قصه ی فرهاد هم شیرین تری تو
تا پرچم زلفت میانِ باد
رقصید
احساس کردم کاوه ی آهنگری تو
رکسانه های شهرمان را زهر
دادند
شبگریه های خلوت اسکندری تو
دل خسته ای از زندگی از
این یهودا
مثل مسیحا فکر شام آخری تو
دلشوره میگیرد زمین از
اشک هایت
شرجی ترین بغض شب شهریوری تو
باران یادت بی امان می
بارد اینجا
مردابِ دلتنگم ، گل نیلوفری تو
بگذار راحت تر بگویم حرف
خودرا
آقای شاعر مسلک من محشری تو ...
:: سوفی صابری ::
از قلبِ