من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
:: سعدی ::
از قلبِ